کتابخونی

کتاب "پاییز فصل آخر است" رو به صورت صوتی توی اپلیکیشن "نوار" گوش دادم. خیلی کتاب خوبی بود. داستان سه دختر همسن و سال خودم که هر کدوم با مشکلات خودشون دست و پنجه نرم می کنن. قبلنا فکر میکردم رمان خوندن به هیچ دردی نمی خوره ولی الان که رمان می خونم میبینم چقدر آدم رو کمک میکنه. دیشب همش با خودم میگفتم مثل "شبانه" نباش مثل "رجا" باش محکم مستقل منطقی و رو پا. 

رمان "تمام آنچه هرگز به تو نگفته بودم" رو هم تو اپلیکیشن "فیدیبو" که کتاب ها رو به صورت الکترنیکی داره دارم می خونم و اونم به آدم به شکل غیر مستقیم چیزای زیادی یاد میده. حال "لیدیا" رو درک میکنم وفتی از خودش میگذشت تا همه رو راضی نگه داره.

آدم داستان که می خونه انگار که اون اتفاقا واسه خودش افتاده. انگار همزمان با زندگی خودش داره تو یه دنیای دیگه با اتفاقای دیگه زندگی می کنه که گاهی اتفاقا با زندگی خودش همزمانی داره. 

دلم می خواد خیلی بیشتر کتاب بخونم. بخونم و یاد بگیرم. مخصوصا راجع به "زن". 

می دونم وبلاگم مثل قدیما نیست. نمی دونم! نوشتنم نمیاد. 

 

خیام عزیز

امروز تقریبا دو ماه از اون پست "روز اول" میگذره و من به لطفش رباعی های خیام رو تموم کردم.

با قاطعیت میتونم بگم که خیام از شاعران محبوب من شده. اشعارش چقدر مرگ رو بی رودربایستی به آدم نشون میده. چقدر به آدم میگه که قدر لحظه رو باید دونست. فقط لحظه شماری می کنم که ان شاء الله برم ایران و دیوان خیامی که مامان برای تولدم خریده رو ببینم و با خودم بیارم. 

 

هر ذره که در خاک زمینی بوده است

پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان

کانهم رخ خوب نازنینی بوده است

 

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

در خواب بدم مرا خردمندی گفت

کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟

می خور که به زیر خاک می‌باید خفت