برای سفر تگزاس دنبال پاسپورتم میگردم. آخر به تازگی اعلام کرده اند که گواهی نامه ی ایالت واشنگتن را به عنوان کارت شناسایی قبول ندارند و به همین خاطر حتی برای سفرهای داخل امریکا باید پاسپورت به همراه داشت. یک بار کیف مدارک را گشته ام. نیست! نگران میشوم. شروع میکنم به گشتن کشویی که احتمال میدهم شاید آنجا باشد. کشو را باز می کنم و وسایل را بیرون میریزم. ناگهان حجم خاطرات دوباره مرا احاطه می کند. کتابی با صحافی بسیار زیبا با جلد زرشکی که متن شعر "من از آن روز که در بند تو ام آزادم" را هم به خط تحریری با خود دارد. کتاب را باز می کنم. یک پاکت نامه ی گلگلی معطر لایش است. می دانم چه نامه ایست! نمی خوانمش چون نمی خواهم نصفه شبی گریه و زاری کنم. چون می دانم که من این روزها فقط آماده ی یک جرقه ام تا بترکم! صفحه هایش را کمی ورق می زنم و امان از عکسها. یاد حرف مامان می افتم که همیشه میگفت عکس چیز بدیست! کتاب زرشکی را کناری می گذارم. پاکت مقوایی کوچکی را می بینم که طرح گربه های کوچک بسیار نازی دارد. هیچ وقت این قدر مراقب یه پاکت نبودم. آخر این پاکت را ناردونه برایم خریده است. آلبوم عکسهای عروسی هم همانجاس. خیلی دوستش ندارم. دلم می خواست شیک تر از این باشد! همین طور عکسهایش و حتی خودمان. ناشکری نمی کنم ولی گاهی از این همه راحت گرفتن خودم حرصم میگیرد! می دانم باید شاکر بود و هستم. بی نهایت بار شکر که ایران بودیم و پیش خانواده هایمان. بی نهایت بار شکر که مثل الهام و مینا و نیلوفر تو غربت عروسی نکردم ولی چه می دانم! کاش این قدر همه چیز هول هولکی نبود! ولی به قول عارف آدم نمی شود هم خدا و هم خرما را با هم بخواهد. کیف پول گلبهی گلگلی را می بینم و مثل همیشه لایش را باز می کنم تا شعری که ناردونه با خط خودش برایم در جای عکسش نوشته را باز هم بخوانم. فلوت را می بینم. با اینکه بلدش نیستم ولی با دیدنش قند در دلم آب میشود. آخر این اولین هدیه ی عارف به من بود. با خودم فکر می کنم چقدر رمانتیک. چقدر خوش سلیقه. چقدر خوب میشد اگر می توانستم برایش با آن یک آهنگ بزنم. پاسپورت را پیدا نمی کنم! دوباره میروم سروقت کیف مدارک تا دقیقتر بگردمش و اینبار که می خواهم لای همه ی پاکتها را چک کنم تمبر پستی هایی را می بینم که عکس ما رویش است. با خودم میگویم که مادر چه سلیقه ای برای کادو داشته و من چرا همیشه ی خدا هیچ وقت آن قدر که لازم بوده بابت کادوهای مادر برای تولدم ابراز خوشحالی نکردم! نقاشی و خطهای مریم هم کنار تمبرهاست. "سوی خان آسمانی کن شتاب" و "ماهی" ها را از همه بیشتر دوست دارم. یادش بخیر آنها را از کانادا برایم فرستاده بود وقتی ایران بودم. یک پاکت فدکس آنجاست. بازش میکنم. پاسپورتم آنجاست. از ته دل نفس راحتی میکشم و با خودم می گویم خدا رو شکر خدا . به عارف پیام میدم که پیدا شد خدا رو شکر و در دلم میگویم مثل دلتنگی من که دوباره پیدایش شد!